بخشندگی را از گل بیاموز که حتی ته کفش کسی که لگد مالش می کند را خوشبو می کند![]()

آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه نا پيداست من به پايان دگر نينديشم همين دوست داشتن زيباست
وقتي که ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم ,
وقتي که ديگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم . و
قتي که ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم . و
قتي که او تمام کرد
من شروع کردم و
قتي که اوتمام شد
من آغاز شدم ,
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي کردن است
مثل تنها مردن . ![]()
دکتر علي شريعتي
من نمی دانم
ـ و همين درد مرا سخت می آزارد ـ
که چرا انسان، اين دانا، اين پيغمبر
در تکاپوهايش: ـ چيزی از معجزه آن سوتر -
ره نبرده است به اعجاز محبت، چه دليلی دارد؟
چه دليلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در يک لبخند، چه شگفتی هايی پنهان است!
من بر آنم که درين دنيا خوب بودن ـ به خدا ـ سهل ترين کارست
و نمی دانم،
که چرا انسان،
تا اين حد،
با خوبی بيگانه است.
سال نو مبارک.![]()
چشم در راه کسي هستم

کوله بارش بردوش
افتابش در دست
خنده بر لب ،گل به دامن پيروز
کوله بارش سرشار از عشق و اميد
با سلامش شادي
در کلامش لبخند
از نفس هايش گل مي بارد
با قدم هايش گل مي کارد
مهربان، زيبادوست
روح هستي با اوست
قصه ساده ست ،معما مشمار
چشم در راه بهارم آري
چشم در راه بهار ....!
عشق معجون غريبي است
. همان قدر كه مي تواند كشنده باشد قادر است اكسير زندگي هم باشد.
و همان قدر كه زجر مردن از عشق نفس بر و خرد كننده است
خونِ گرمي كه از آن توي رگهاي آدم جاري مي شود
زندگي دوباره اي است كه جوان و پير نمي شناسد
و قلب آدم را در هر سني ناخود آگاه در برابر خداوندي كه خالق عشق است خاضع ميكندو شاكر.
خدايي كه در چشم بهم زدني مي تواند بدبختي ها را خوشبختي كند و زندگي را زيرو رو.
عشقتان پايدار.
داستان شقايق، گلي عاشق
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست اوبودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می دادو بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
گنج حقیقی زندگی چیست؟ نه ثروت، نه دارایی، نه لذت، نه اقتدار و نه شهرت. گنج حقیقی زندگی
ثروت روح است. قدیسی در دروازه بهشت ایستاده بود. پرسید:" خداوندا چه چیزی برایت آورم تا درهای
بهشت را بر من بگشایی؟" ندا آمد:" اشکهای عشق، اندوه رنجدیدگان و تواضع قلب."
عشقتان پایدار
فرزندم! بکوش در جنجال شهر به درون خویش روی. هر روز در سکوت بنشین و دعا کن و آنگاه خداوند ترا پرتو شفا بخش خویش خواهد ساخت.
جی.پی.وسوانی

افسوس آن زمان كه بايد دوست بداريم
كوتاهي مي كنيم
و آن زمان كه دوستمان دارند
لجبازي مي كنيم
و بعد براي آنچه كه از دست رفته آه مي كشيم